خسیس

خسیسی غذای خانواده اش را نان خالی مقرر کرده بود و تا اینکه زن و بچه اش به صدا در آمده و قاتق طلبیدند.

وی مختصر پنیری خریده و در شیشه انداخت آن را در صندوق نهاده قفلی بر صندوق زده و کلیدش را در جیب گذارده و در هر نوبت شیشه پنیر را از صندوق بیرون آورده و دستور میداد عائله اش لقمه نان را پشت شیشه مالیده و بخورند.

تا روزی که به خانه نیامده بود بچه ها قاتق خواستند و مادر دستور داد نان را پشت صندوق مالیده و بخورند.

چون خسیس به خانه آمد و شنید خون به چهره دوانده و نعره زد:

ای هوار؛ کارتان به جائی رسیده که حتی یک وعده نان خالی بی قاتق نمیتوانید بخورید...

شما اینجا هستید: خانه داستان های کوتاه طنز خسیس